آن عاشق تا متوجه مقام و منزلت اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام شد و فهمید که آن ها پیش خدا آبرومند هستند، بدون آن که آن ها را ببیند شروع کرد خدا را قسم دادن به حق آن ها که فرجی برایش حاصل شود. ناگهان پیغمبر اکرم و علی بن ابیطالب (صلوات الله علیهما وآلهما) را در کنار خودش دید و شناخت. در همان حالی که دو زانو روی زمین نشسته بود، دست راستش را به دامن پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله و سلم) انداخت و در حالی که حضرت استاده بودند و با تبسّم به او نگاه می کردند عبای آن حضرت را محکم گرفت و با حالت خضوع و خشوع و امید فراوان به ایشان نگاه کرد و آرام و با دلی شکسته گفت: یا محمّد! آنگاه چون حضرت علی علیه السلام نیز در کنار آن حضرت بودند، دست چپش را به دامن امام علی علیه السلام گرفت و رویش را به طرف آن حضرت چرخاند و ملتمسانه گفت: یا علی! همان طوری که رویش به طرف علی بن ابیطالب بود برای بار دوم گفت: یا علی! دوباره چهره اش را به طرف پیامبر اکرم چرخاند و گفت : یا محمّد! ” اکفیانی فانکما کافیان” شما مرا یاری کنید که دوای درد من نزد شماست.
درست مثل غریقی که طلب یاری کند متوسل به آن دو بزرگوار شده بود که امام زمان و فریاد رس درماندگان هم ظاهر شدند؛ در اینجا…..
ادامه دارد…….
فرم در حال بارگذاری ...